رویداد حقیقی(2)

فریب

ساعت يازده شب بود‌.

زنگ تلفن‌‌، ندا را به طرف خود كشيد.

بعد از مكالمه با خوشحالی به مادرش گفت : مژده بده.

بالاخره خانم مهرانی برايم كار پيدا كرد، و الان دارم ميرم سر كار.

مادرش با تعجب گفت: ولی چرا حالا، ساعت يازده شب است.

  ندا درحاليكه از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و مرتب براي آماده شدن بدو بدو‌‌ می‌كرد. گفت: خانم مهرانی گفت : صاحب كارم يك دختر ثروتمند تنها است به اسم مژگان خانم،‌‌ می‌خواهد  شب‌ها همدمی داشته باشد و هم‌چنين كسی را مي‌خواهد برايش غذای خانگی آماده كند. حقوق خوبی هم‌‌ می‌دهد و ادامه داد : راستی از اين به بعد خودم برايت خرجی خانه‌‌ می‌دهم، نگران نباش. مادرش با نگرانی او را تا دم در خروجی منزل همراهی کرد صدای عطسه­ی عابری از پشت در به گوش رسید در همین موقع قلب مادر ندا فرو ریخت و گفت: صبر آمد دندا این وقت شب نرو، بگذار برای فردا صبح. ولی ندا ذوق زده تر از آن بود که به حرف مادرش اهمیتی بدهد.

 يك ساعت ديگر ندا، زنگ واحد آپارتمان مژگان را به صدا در‌آورد. در باز شد و ندا توسط پسر جوان خوشرویی به داخل آپارتمان راهـنـمایـی شد. ندا مـرتب اطـراف را نـگاه‌‌ می‌كرد تا مژگان خانم را ببيند، پسر جوان که تازه متوجه موضوع شده بود، گفت: ببخشيد، من خودم را معرفی نكردم، من موبد هستم، برادر مژگان. و افزود مژگان كاری برايش پيش آمد تا يك ساعت برمی‌گردد. سپس اشاره به مبل کرد راستی بفرمائيد بنشینید، اگر اجازه بدهيد، تا برگشتن مژگان، از شما پذيرایی كنم. مبلماني راحتي او را به نشستن    می­خواند روی میز روبه روی­اش میوه­ و شیرینی­ درون ظرف نقره­ای چيده شده بود.

   موبد بطرف يخچال رفت و با يك نوشیدنی برگشت در حالي كه مستقيم در چشمان ندا خيره شده بود پرسيد راستی شما خودتان را به من معرفی نكرديد!

 

 

 

 ندا با حالتی آميخته از شرم و هيجان پاسخ داد: من ندا هستم !

    موبد: خيلی خوشحالم احساس‌‌ می‌كنم شما دختر روشن‌فكری هستيد من از دخترهائی كه محدود فكری هستند اصلاً خوشم نمی‌آيد‌.

   ندا مغزش پر از پرسش بود: روشن فكر، بايد چه طوری باشم؟!

  سپس به ياد فیلمهایی كه در ماهواره‌ی منزل همسايه‌شان ديده بود، افتاد كه همیشه در افكار خام ندا، آرزوهای واهی بر‌‌می‌انگيخت.

  مادر ندا خانم انصاری زن بی‌سواد و ناآگاهی بود و تمام آرزويش خوشبختی دو تا دخترش ندا و نگار بود.

  او خوشبختی را در داشتن يك شوهر خوب و يك زندگی مرفه‌‌ می‌دانست‌. چون خودش هيچ كدام را نداشت.

   پدر ندا آدم بیكار و معتادی بود كه مدام در خانه‌‌ پای منقل تریاک می‌نشست. فقط زمانی كه ديگر چیزی برای خوردن نداشتند و با شروع جنگ و جدال زنش دنبال كارهای روز‌مزد‌‌ می‌رفت و همین  مقداری پول به زنش‌‌ می‌داد دوباره خانه‌نشين‌‌ می‌شد، ندا آرزويش اين بود كه هر چه زودتر ازدواج كند و از آن جهنم بيرون برود.

   ندا با حالتی لبريز از حسرت آرزو‌‌ كرد كاش موبد از او خوشش بيايد و با او ازدواج كند تا به داشتن همسری مثل او افتخار خواهد کرد. صدای موبد ندا را از افكار طولانی‌اش بيرون كشيد.

  خوب ندا خانم شما اصلاً چيزی نخورديد و همزمان ليوان را پر كرد و به طرفش گرفت ندا مردد مانده بود او فقط در فيلم ها مشروب خوردن را دیده بود‌‌ بالاخره برای آنكه خودش را محدود ذهن نشان ندهد لیوان را گرفت و به لب‌هايش نزديك كرد چند لحظه بعد حال ندا دگرگون شد دختر بيچاره متوجه قرصی كه ته ليوان بود نشده بود‌.

    موبد به او نزديك شد و گفت: آه شما گرم‌تان شده، اجازه بدهيد كمك كنم مانتوتان را دربياوريد سپس افزود، وای چه ‌اندام قشنگی من از دخترهای قد بلند  و خوش‌اندام خيلی خوشم‌‌ می‌آيد راستی شما ورزش‌‌ می‌كنيد،‌‌ می‌خواهيد يك ورزش خاصی را به شما ياد بدهم؟

    ندا رخوت و سستی خاصی داشت اطاق دور سرش‌‌ می‌چرخيد سعی‌‌ می‌كرد مقاومتی از خودش نشان بدهد ولی كوچك‌ترين رمقی نداشت.

   يك ساعت ديگر او به حالت مات و مبهوت به صحنه‌ی اطاق و به اتفاقی كه برايش افتاده بود نگاه‌‌ می‌كرد نمی‌دانست چه بگويد در حالي كه دوباره چشم‌ها‌يش بسته‌‌ می‌شد اميدی در دلش سوسو‌‌ می‌زد شايد اين پسر ثروتمند با او ازدواج كند و آنگاه از داشتن چنين همسری به خود خواهد باليد.

   نزديك ساعت هفت صبح بود كه ندا با صدای موبد بيدار شد و گفت : من بايد بروم سر كار، شما هم آماده شويد و لباس بپوشيد،  سپس با بی‌اعتنایی خاصی گفت : راستی هر وقت دوست داشتی باز هم اينجا بيا.

    ندا نمی‌دانست چه بگويد احساس حقارت‌‌ می‌كرد، ولی نمی‌توانست حرفی بزند كه غرورش شكسته شود، يك خداحافظی معمولی و ديگر هيچ...

    ندا توی اطاق نشسته بود مادرش مرتب سئوال‌‌ می‌كرد، مژگان خانم را ديدی؟ منزل‌شان چه طور بود؟ آيا ثروتمند هستند؟ ندا جرأت حرف زدن نداشت، فقط سرش را به علامت تأیيد تكان‌‌ می‌داد چشم‌ها‌يش به طرف تلفن بود، آيا امكان دارد مـوبد زنگ بزنـد،

خدايا آيا همه چيز همين طور تمام‌‌ می‌شود؟ من به خانواده‌ام چه بگويم؟ خدايا من چكار كنم؟

    عصر آن روز ندا به آژانس كاريابی خانم مهرانی رفت چند تا دختر جوان روی صندلی نشسته بودند و خانم مهرانی داشت محل كار جديد آن‌ها را توضيح‌‌ می‌داد...

   خانم مهرانی با ديدن ندا، به حالت خيلي معمولی گفت: آه نداجان كارت چه طور بود؟ از كارت راضی هستی؟ و ادامه داد نگران نباش! مژگان خانم خيلی ثروتمند است اگر رضايتش را جلب كنی حقوق خوبی‌‌ می‌دهد.

    ندا با خودش‌‌ می‌انديشيد، يعنی خانم مهرانی اصلاً از موضوع خبر ندارد يعنی او نمی‌داند كه اصلاً در آن خانه كسی به اسم مژگان نيست و هزار سئوال ديگر... ولی بدون اين‌كه بتواند كلامی حرف بزند به خانه برگشت.

  بي­قراری خاصی داشت، انتظار داشت موبد حداقل يك تلفن بزند و ابراز محبت يا احساسات بكند.

   شب تا صبح با خودش جنگ كرد، صبح ديگر طاقش تمام شد و شماره‌ی موبد را گرفت، هر چه گوشی را نگه داشت كسی جواب نداد...

    ندا فكر‌‌ می‌كرد، اگر پدرش اين موضوع را بفهمد، حتماً او را خواهد كشت. او هميشه از پدرش بدش‌‌ می‌آمد از بی‌مسئو ليت بودنش و از نامهربانی‌هايش، ولی مادرش را دوست داشت هميشه آرزو داشت بوسيله ازدواج با مرد ثروتمندی مادرش را خوشحال كند.

   متأسفانه اینگونه خانواده ها جزء اقشاری از جامعه ی اجتماعی هستند که فرهنگ فکری و رفتاری غلطی آنها را احاطه کرده و از آموزش های صحیح معنوی نیز بی بهره اند آنها بیشتر ظواهر زندگی را الگوی خود قرار می دهند و شعور درک ارزش واقعی و حرمت انسانی را ندارند.

    خلاصه اوایل شب بود که ندا موفق شد با موبد تماس بگیرد و نگرانی خودش را از اتفاق شب گذشته بگويد، موبد تا حرف های ندا را شنيد فوراً گفت: نگران نباش زود بيا اينـجا با هم حرف بزنيم دوباره نور اميدی از ازدواج با موبد در دل ندا سوسو زد و به تندی لباس‌هايش را پوشيد و به مادرش گفت: مژگان خانم زنگ زده بايد بروم برايش شام درست كنم او به سرعت از خانه بيرون رفت. آنشب موبد با چابلوسی از او استقبال کرد، نـدا خيلی سـعی کـرد كـه بگويد از اتفاقی كه افتاده نگران است، ولی موبد با بی‌اعتنایی گفت، اصلاً مهم نيست تو بالاخره بايد اين كار را دير يا زود شروع‌‌ می‌كردی.

   هر لحظه ندا حواسش به دنبال كلمه‌ای از طرف موبد بود كه به ازدواج اشاره كند ولی موبد موضوع را خيلی كم اهميت تلقی‌‌ می‌نمود.

    صبح روز بعد موبد گفت: نداجان من عازم خارج از كشورم اغلب به خاطر شغلم مجبورم بروم همين كه برگشتم به تو زنگ‌‌ می زنم سپس مبلغ ناچيزی به ندا داد و گفت : به هيچ عنوان از اين موضوع با كسی حرف نزن و ديگر اينجا نيا تا خودم به تو اطلاع بدهم.

    ندا كاملاً شكسته شده بود ولی نمی‌خواست اين سر خوردگی و شكست را به رو بياورد، به سختی توانست بغضش را فرو دهد و خداحافظی كند.

 

 

 

 

 

 کتاب سایت اندیشه های آسمانی  نویسنده : عزیزه پورحسن طالاری  

                                                                                                ترجمه  : رویا مجیدی

 

 


بخش اول

بخش دوم

بخش سوم

بخش چهار-یک

بخش چهار-دو

بخش چهار-سه

بخش چهار-چهار

بخش چهار-پنج

بخش چهار-شش

 

 

 

تمامی حقوق این سایت متعلق به نویسنده و گروه نرم افزاری عبور عاشقانه می باشد.

.All rights of this website belongs to Author and Obourasheghaneh Software Group