تو بگو یارا

 

 امشب... خیالت را به چه شکلی در قلبم حک کنم ؟

 مشتاقم و خاموش

 سکوت، ترانه می خواند

 انتظار، قامت موزون خود را

 با آهنگی سحرانگیز به نمایش می گذارد

 شاپرک ذهنم در پی شهاب دنباله دارِ ذهن الهی

بر آسمان اسرار می پرد

چگونه صدایت کنم ؟

چگونه بخوانمت؟

لب ناگشوده، شعرم را می خوانی

و ناگفته هایم را تو می دانی

محبوبم! اگر برکتی بر لحظه هایم است

همین لحظه و بس

معبودم

این حال را از من مگیر

و رستگاری ام را ابدی فرما

 چه بی صدا مرا می خواند

  ابدیتی طلایی

 امشب

 ترانه ای نو برایت می سرایم

 و در انتظار تبسم تو

 چشمانم را به نقطه ای نامعلوم می دوزم

 چیزی نمی بینم

  ولی قوۀ ادراکم چنان وسعتی می یابد

 که اندوخته های قبلی رنگ می بازند

 تو بگو

امشب

 حالا

خیالت را به چه شکلی در قلبم حک کنم؟

یارا ...